ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

386

قصص الانبياء ( فارسى )

شريعت من . پس دو تن بروم افتادند ، و دو تن به زمين حبشه افتادند ، و دو تن به زمين افريقيه افتادند ، و دو تن بانطاكيه افتادند ، و دو تن به زمين بربر افتادند . و بعضى گويند كه شمعان و شمعون به زمين فالوس افتادند و بوما و قالوس و يوحنا و ديگرى بانطاكيه « 1 » . و دو تن به زمين سند و هند . و هر كسى بدان شهر افتادند كه فريشتگان راه نمودند . خلق را دعوت ] b 681 [ مىكردند و مىگفتند كه بگوييد لا اللّه الا اللّه عيسى رسول اللّه . مردمان شهر ايشان را بزدندى . و آن دو تن كه به زمين انطاكيه افتادند اهل انطاكيه را دعوت كردند ، مردم شهر غوغا كردند و ايشان را بسيار بزدند و بگرفتند و بنزديك ملك شهر بردند . ملك فرمود كه ايشان را باز داريد . بازداشتند . و گويند كه بزرگتر ايشان شمعون الصفا « 2 » بود آنجا كه بود آگاه شد كه ياران او را بازداشته‌اند . و بعضى گويند كه جبريل عليه السّلام او را آگاه كرد . پس شمعون بيامد بدان شهر هرچند جهد كرد كه در زندان بگشايد نتوانست گشادن كه آن درى بود عظيم ، و سخت بانگ آوردى ، چنان كه آواز او بهمهء شهر برفتى . گويند كه جبريل آنجا حاضر بود ، در زندان برداشت تا شمعون پيش ياران درآمد . و بعضى گويند فريشتهء ديگر بود . آنگاه ياران را گفت و يحكما چرا چنين كرديد ؟ مثل شما چنان است كه كسى فرزند دارد و خواهد كه زود بزرگ شود و شتاب كند لقمهء كند بزرگ و در دهن او نهد ، آن لقمه حلق او را بگيرد و بميرد و هرچند پشيمان شود سود ندارد مثل شما چنين است . لاجرم درمانديد . اين كار بصبر بايد كردن . ليكن من حيلهء كنم تا مگر شما از اين مشقت راحت يابيد . من اكنون بنزديك اين

--> ( 1 ) - رجوع شود به قصص الانبياء ثعلبى ص 340 و تاريخ طبرى ص 433 - هرچند در اين نسخه‌ها هم در ضبط اسامى اختلاف است . ( 2 ) - شمعون الصفار . ( قصص ثعلبى ص 342 )